چه خوش خيال بودم….
که هميشه فکر مي کردم در قلب تو محکومم…….
به حبس ابد!!
به يکباره جا خوردم…..
وقتي زندانبان به يکباره بر سرم فرياد زد….
……هي…
تو….
آزادي!….
و صداي گام هاي غريبه اي که به سلول من مي آمد...
ღღღ عـشـــق يـعنے ایـن ღღღ...
ما را در سایت ღღღ عـشـــق يـعنے ایـن ღღღ دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده: √ روزبـــــه √
بازدید: 98
تاريخ: جمعه
19 آبان
1391 ساعت: 20