مجید خراطها
-
تاریخ: 1391/8/11 ساعت: 22:00
نرفته قولم از یادم هنوزم ساده و صافم دارم اندازه ی قلبت بااشکام عشق می بافم تاروزی که تو برگردی به این در خیره میمونم اگرچه دوری از دستم تو دوستم داری میدونم هنوز خالیه جات اینجا هنوزم من وفادارم هنوزم توی این خونه من از هرچی دوتا دارم یه وقتایی دوتا بشقاب میچینم تو میگی سیرم یه وقتایی بدون تو باهات...
امان ازاین بوى پایــــــیز و اسمان ابرى. . .
-
تاریخ: 1391/8/10 ساعت: 23:51
امان ازاین بوى پایــــــیز و اسمان ابرى. . .که ادم نه خودش میداند دردش چیـــــــست ونه هیچکس دیـــــــگر. . . فقط میداند که هرچه هواســــــردترمیشود دلـــــــش دست گــــــرم میخواهد
چوبه دار.............
-
تاریخ: 1391/8/10 ساعت: 20:47
اين روزها پرونده هاي زيادي را قاضي مي شوم خودم را عفو مي کنم تو را تبرئه آنها را آزاد و خدا بجاي همه ما پاي دار مي رود...
تــــــــــــــــــــــو..............
-
تاریخ: 1391/8/10 ساعت: 20:47
من تو را نمي سرايم !..تو ...خودت در واژه ها مي نشيني ..!خودت قلم را وسوسه مي کني !!و شعر را بيدار مي کني !!
یکشنبه ساعت 18...........
-
تاریخ: 1391/8/10 ساعت: 20:47
نمی دانم امشب خواب هایت را با که شریک می شوی اما هنـــوز ، شریک تمام بی خوابی های من تویی.....
امشب..........
-
تاریخ: 1391/8/10 ساعت: 20:47
امشبـــ دلـــم حسابــــی گرفتــــه استــــ ! بــــرای تـــو ، و فقــط بــــرای تـــوافکــار رنگـارنگـ و روشن فکــرممیخـــواهـــم امشبــ متــحجــر باشــــمچیــــزی شبیــــه سنـــگـــــ !و بــرایتـــــ اشکـــ بـریــزمـــــ . . .قــد بـــارانـــــــِـ خــدا ...
من فرهاد نیستم تو شیرین باش........
-
تاریخ: 1391/8/10 ساعت: 20:47
انگشت نمای شهر شده ام ؛ شیرین ندیده اند که تیشه بر دوش سراغ بیستون رود
قطار ...خدا....بهشت....
-
تاریخ: 1391/8/10 ساعت: 20:47
قطاری سوی "خــــــدا" میرفت، همه مردم سوار شدند به بهشت که رسیدن همه پیاده شدن و فراموش کردن که مقصد "خـــــدا" بود نه بهشت ...
من بازی را بلــد نیستم ..........
-
تاریخ: 1391/8/10 ساعت: 20:47
من چشمهایـــم را بستم و تو قایــم شدی .. من هنـــوز روزها را می شــمارم!.. و تـــو پیدا نمیشوی !.. یا من بازی را بلــد نیستم ! یا تو جر زدی !
برای نبودن که . . . . . . .
-
تاریخ: 1391/8/10 ساعت: 20:47
برای نبودن که . . . همیشه لازم نیستــــــــــ راه دوری رفته باشی میتوانی همین جا پشت تمـــــــــام ِ بغضهایت ، گم شده باشی این روزها خوبم ، کار میکنم ، شعر میخوانم قصه می نویسم و گـــــــــــاهی دلم که برایتـــــــ . . . تنگ میشود تمام خیابانها را ، با یادتــ . پیاده میروم . .
خون است اما طعم آب انار می دهد .........
-
تاریخ: 1391/8/10 ساعت: 20:47
دوستت دارم هایت را باور می کنم درست مثل امضای آخر نامه هایت که می گویی خون است اما طعم آب انار می دهد ...